جلال الدين الرومي
349
فيه ما فيه ( فارسى )
كنوز الحقائق ، ص 30 و ص 91 . به وجوه مختلف ديگر نيز روايت شده است و مولانا در مثنوى مكررا بدين اشاره كرده منجمله در موارد ذيل . در كف حق بهر داد و بهر زين * قلب مؤمن هست بين اصبعين ( ص 305 ، س 22 ) مرغ مضطر مرده اندر وصل و بين * خواندهيى القلب بين اصبعين ( ص 352 ، س 3 ) مكر حق سرچشمه اين مكرهاست * قلب بين الاصبعين كبرياست ( ص 634 ، س 12 ) ( 313 ) ص 175 ، س 1 ، خفريقها : جمع خفريق است و معنى آن مطابق شواهدى كه از معارف بهاء ولد ذيلا نقل مىكنيم ، گند و گندگى و پليد و پليدى است ، اينك شواهد استعمال آن در معارف بهاء ولد : مثلا فرخجتر چيزى از افكندهء آدمى بتر نيست و او غذاى سگست و گاو است و مدد بسيار جانوران است و نشو و نماى كيكان و مگسان است و مدد قوّت زمين است و آن مگس و كيكان غذاى جانوران هوااند چنانك افكندهء زنبور كه عسل است غذاى آدميان و استخوان غذاى پريانست پس معلوم شد كه اين خفريقيها نسبت به بعض چيزها طيّب است و غذاست و نسبت به بعضى خفريقست و آنچه نسبت به آدميان غذا و طيّب است نسبت به غير آدميان چون فرشتگان و حيوانات ديگر خفريقست . شاهد ديگر : بدل همىآمد كه تن بدين خفريقى است همه رگ و پى اللّه الهام داد كه هرگه روح تو باللّه يا به چيزى كه نغز باشد تعلق گيرد تو نغز باشى و پاك باشى و ترا از خفريقى او نه خبرى باشد و نه اثرى اگر اللّه ترا نغز دارد از همه جهان در آن وقت نغزتر باشى و اگر تو به فرخجى مشغول باشى فرخجى باشى و اگر اللّه ترا خفريقى دارد از همه خفريقتر باشى . شاهد ديگر : درين سخن بودم كه ناگاه زنى بىچشم و دختركان رنجور و زنان ديگر پير و گرسنه و بينوا در نظرم آمد و آن همه رنجهاى ايشان و خفريقى ايشان : و از امثله مذكوره به خوبى روشن مىگردد كه خفريق و نيز خفريقى به معنى مذكور